|
سوگلی | ||
|
سلام به همه دوستای خوبم که اومدن و تونظرسنجی به من کمک کردن
چند روز پیش داشتم نوشته ای رو میخوندم که چشمم به شعری افتاد که به نظرم خییلی پرمفهومه.تصمیم گرفتم برا شما هم بذارم تا با خوندنش لذت ببرین ........................................ خوب بود اگر... می خواهم عروسک وار زندگی کنم، تا اگر سرم به سنگ بخوردنشکند تا اگر کسی دلم را شکست چیزی احساس نکنم، تا اگر به مشکلات زندگی ام بر خوردم بی پروا به آغوش گرم صاحبم که دخترک کوچکی بیش نیست پناه آورم تا از مشکلات و سختیها گزندی به من نرسد اما نه...چه خوب بود اگر همین انسان خاکی بودم، اما سرم به سنگ نمی خورد. کسی دلم را نمی شکست و مشکلات اینگونه مرا از پای در نمی آورد.
[ یکشنبه 15 آبان1390 ] [ 15:15 ] [ سوگند ]
سلام به همه دوستای
قدیمی و جدید خودم
اول از هرچیزی باید از دوستای خوبم که با گذشت زمان هنوز هم منو فراموش نکردن و برای من نظرات زیبا میگذاشتن بسیار بسیار تشکر کنم من به دلیل کار و مسایل مهمی که برام به وجود اومده بود فرصت اومدن به وبلاگ و سر زدن به اون برام ممکن نبود الان هم که دوباره برگشتم تصمیم به درست کردن یه وبلاگ جدید داشتم که بعداز فکرکردن با خودم به این نتیجه رسیدم که هیچ جا بهتر از وبلاگ خود پس بهتر آستین هارو بالا بزنیمو یه خونه تکونی اساسی اینجا روبکنیم راستی بچه ها میخواستم یه مطلب خیلی مهمو بهتون بگم ازین به بعد من تو وبلاگ تنها نیستم یه گلی که من به اندازه جونم دوسش دارم هم با من تووبلاگه وماباهم اینجا رو میگردونیم اسم این گل وبلاگ ما رضا جونه اون بهترین شوهر دنیاست باورتون میشه؟ بچه ها برای این که وبلاگمون یک چیزی بشه که شما بیشتر دوستش داشته باشید میخوایم یه نظرسنجی ازتون کنیم لطفا نظر بدید که دوست دارید موضوع وبلاگ ما کدوم یک از موضوعات زیر باشه ۱. گپ وگفتگو خودمونه ۲.SMSهای خودشما ۳.موضوعات علمی ۴.جمله های ادبی ۵.آشپزی ۶.داستان این ها پیشنهاد ما بود شماهم اگر پیشنهادی دارید خوشحال میشیم بدونیم منتظریم
[ دوشنبه 4 مهر1390 ] [ 1:1 ] [ سوگند ]
چقدر تعجب آوره که یک ساعت خلوت با خدا دیر و طاقت فرساست. ولی 90 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره! چقدر خنده داره که صد هزارتومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم میاد! چقدر جای تعجبه که یک ساعت عبادت طولانی به نظر میاد اما یک ساعت فیلم دیدن به سرعت می گذره! چقدر خنده داره که وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می کنیم چیزی به فکرمون نمیاد تا بگیم اما وقتی که می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم! چطور می شه که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمون به وقت اضافی می کشه لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی مراسم دعا و نیایش طولانی تر از حدش می شه شکایت می کنیم و آزرده خاطر می شیم! وچرا که خوندن یک صفحه و یا بخشی از كتاب آسماني سخته اما خوندن صد سطر از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه ! چقدر خنده داره که سعی می کنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه رو رزرو کنیم اما در برنامه عبادت به آخرين صف ها تمایل داریم! چقدر تعجب آوره که شایعات روزنامه ها رو به راحتی باور می کنیم اما سخنان ديني رو به سختی باور می کنیم! دارید می خندید ؟ دارید فکر می کنید؟ آیا این خنده دار نیست که وقتی می خواهید این حرفا را برای بقیه دوستانتان ارسال کنید خیلی ها را از لیستی که ذهن خود دارید پاک می کنید؟ به خاطر اینکه مطمئنید که اونا به هیچ چیز اعتقاد ندارند. [ جمعه 6 شهریور1388 ] [ 14:35 ] [ سوگند ]
تقسيمبندي انسانها از ديدگاه دكتر شريعتي: 1-آنهايي كه وقتي هستند، هستند وقتي كه نيستند هم نيستند. حضور عمده آدمها مبتني بر فيزيك است. تنها با لمس ابعاد جسماني آنهاست كه قابل فهم ميشوند بنابراين اينان تنها هويت جسمي دارند. 2-آناني كه وقتي هستند، نيستند وقتي كه نيستند هم نيستند (مردگاني متحرك در جهان، خود فروختگاني كه هويتشان را به ازاي چيزي فاني واگذاشتهاند. بيشخصيتاند و بياعتبار، هرگز به چشم نميآيند، مرده و زندهشان يكي است). 3-آنهايي كه وقتي هستند، هستند وقتي كه نيستند هم هستند (آدمهاي معتبر و باشخصيت، كساني كه در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودشان هم تاثير خود را ميگذارند كساني كه همواره در خاطر ما ميمانند، دوستشان داريم و برايشان ارزش قائليم). 4-آنهايي كه وقتي هستند، نيستند وقتي كه نيستند، هستند (شگفتانگيزترين آدمها. در زمان بودنشان چنان قدرتمند و باشكوهند كه ما نميتوانيم حضورشان را دريابيم اما وقتي كه از پيش ما ميروند نرمنرم و آهسته آهسته درك ميكنيم . باز ميشناسيم، ميفهميم كه آنان چه بودند. چه ميگفتند و چه ميخواستند. ما هميشه عاشق اين آدمها هستيم. هزار حرف داريم برايشان اما وقتي در برابرشان قرار ميگيريم، گويي قفل بر زبانمان ميزنند. اختيار از ما سلب ميشود. سكوت ميكنيم و غرق در حضور آنان مست ميشويم و درست در زماني كه ميروند يادمان ميآيد كه چه حرفها داشتيم و نگفتيم. شايد تعداد اينها در زندگي هر كدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.» [ یکشنبه 1 شهریور1388 ] [ 14:0 ] [ سوگند ]
بهت نمی گم دوسِت دارم،ولی قسم می خورم که دوسِت دارم بهت نمی گم هرچی که می خوای بهت می دم،چون همه چیزم تویی نمی خوام خوابتو ببینم، چون توخوش ترازخوابی اگه یه روزچشمات پرِاشک شد ودنبال یه شونه گشتی که گریه کنی،صِدام کن بهت قول نمی دم که ساکتت کنم ،اما منم پا به پات گریه می کنم اگر دنبال مجسمه سکوت می گشتی صِدام کن، قول می دم سکوت کنم اگه دنبال خرابه می گشتی تا نفرتتو توش خالی کنی ، صِدام کن چون قلبم تنهاست اگه یه روزخواستی بری قول نمیدم جلوتو بگیرم اما باهات میدوم اگه یه روز خواستی بمیری قول نمی دم جلوتو بگیرم اما اینو بدون من قبل از تو میمیرم
[ یکشنبه 25 مرداد1388 ] [ 19:13 ] [ سوگند ]
[ یکشنبه 25 مرداد1388 ] [ 13:40 ] [ سوگند ]
سلام به همه فرشته های مهربون که قلب هایی به پاکی و زلالی آب دارن بچه ها یادتونه قراربود دیگه تو این وبلاگ حرفی ازغم و ناراحتی نباشه؟اما زندگی که همیشه خوشی نیست دوستای خوبم،یه خواهش،البته میشه گفت یه خواهش با تمام وجودوملتمسانه ازتون دارم یکی از دوستای خوبه من به اسم ساناز تو کما رفته یعنی به گفته دکترا مرگ مغزی شده از همه شما عاجزانه التماس می کنم برای برگشتنه این دختره معصوم به زندگی دعا کنین حتی یه دعای کوچیکه شما بزرگترین لطف در حق من و بهترین هدیه برای سانازه آرام و خاموشه براش دعا کنیم این هم آدرس وبشhttp://www.bewithme.blogfa.com
[ چهارشنبه 21 مرداد1388 ] [ 14:33 ] [ سوگند ]
زني در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد. او برروي يک صندلي دستهدار نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد... در کنار او يک بسته بيسکويت بود و مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه ميخواند. وقتي که او نخستين بيسکويت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکويت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت. پيش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد» ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکويت برميداشت، آن مرد هم همين کار را ميکرد. اين کار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نميخواست واکنش نشان دهد. وقتي که تنها يک بيسکويت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد: «حالا ببينم اين مرد بيادب چکار خواهد کرد؟» مرد آخرين بيسکويت را نصف کرد و نصفش را خورد. اين ديگر خيلي پررويي ميخواست! او حسابي عصباني شده بود. در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت ورودي اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلياش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه ي بيسکويتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده! خيلي شرمنده شد!! از خودش بدش آمد... يادش رفته بود که بيسکويتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بيسکويتهايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد... [ شنبه 17 مرداد1388 ] [ 14:40 ] [ سوگند ]
روز اول که ديدمش بدجوري بهم خيره شده بود. بعد از يک سري اسم و فاميل بازي، ازم پرسيد آخرين کتابي که خوندي اسمش چيه!؟ گفتم: اَ...اَ...يادم نيست. گفت: چه جالب، نويسندش کيه!؟ از اين تيکه بامزش خندم گرفت. [ چهارشنبه 14 مرداد1388 ] [ 14:49 ] [ سوگند ]
سلام،سلامي به گرمي دل مهربون همه ي شما دوستاي فرشته صفته خودم كه تو هرشرايطي كنار من هستين و حرفاتون باعث دلگرميه منه توي اين مدت تنها خوندن نظرات و ديدن اين همه لطف و صداقت شما بوده كه من و آروم مي كرد اين آپم گذاشتم تا به شما ثابت كنم كه تك تكتون براي من عزيز و قابل احترامين من نمي تونم اين همه مهربوني رو نديد بگيرم و به خاطر يه مساله دوستاي خوبم رو ترك كنم از همه ي شما يه دنيا ممنونم دستهاي همتون و مي بوسم به قول خودتون اين وبلاگ ديگه براي من تنها نيست متعلق به همه شماست اميدوارم ديگه هيچ وقته هيچ وقت اين وب رنگ و بوي غم و ناراحتي به خودش نگيره [ شنبه 10 مرداد1388 ] [ 17:29 ] [ سوگند ]
|
||
| [ طراحی : ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||